|
گاه نوشت های یک زندگی |
|
.....شاید خواب بود تمام بیداری من!!!!نمیدانم...... |
در انتهای روز بارانی پشت پنجره ی خیس شده از باران به اتفاق یک لیوان چای که گرمای نفسش را بی منت حواله ی دستانم میکرد نظاره گر پهنای سبز دشت بودیم.دشتی که زیر شر شر باران دستان خود را گره بسته بود به آسمان و پا به پای کوه در کوچه روزگاران قدم میزد.در آغوش سبزش کسی چه آرام و خموش ایستاده بود به تماشای موسیقی باران. در دل حسرتش را خوردم.دستانش را به درگاه آسمان باز کرده بود و دست دعایش را قطره های شتابان می بوسیدند.آسمان رخ سیاه نمود و ماهش را پیشکش زمین کرد.هنوز هم با آن بالاها خلوت کرده بود و زیر گوش ستاره ها چیزی می گفت.برایش نگران بودم.آخر زیر باران و مقابل این باد وحشی سرما در وجودش رخنه میکرد و از پا می انداختش.میخواستم پتویی برایش ببرم اما تاریکی دشت و سرما یارای رفتنم نداد.هیبت سیه فامش را در میان چادر شب به فراموشی سپردم اما هنوز هم فکرش،افکارم را آسوده نمی گذاشت.گرمای لیوان چایم را نوشیدم.پتویم را سفت در آغوش کشیدم.پلکهایم از فراق هم تنگ آمدند و چشمانم بسته شد.صدای پای خورشید که داخل اتاق چوبی ام می دوید خواب از سرم پراند.بلند که شدم نگاهم را به شیشه ی پنجره دوختم.دوباره دشت و دوباره همان مترسک.راستی دیشب او که بود که همانجا ایستاده بود؟ در دل حسرتش را خوردم. پاشنویس:بازم بخاطر ساکن و ساکت بودنش به سخره می گیریش؟؟؟؟
+ نوشته شده در سه شنبه 24 شهریور1388ساعت 12:20 توسط آراس |
از نفس های بلندت میل رفتن می چکد حق بده امشب بمیرم در کنار پیکرت تا نگیرد خون تازه گوشه ی تابوت را مهلتی تا که ببندم دستمالی بر سرت حیف شد از آن همه دلواپسی های کودکان کاسه های شیر مانده روی دست دخترت کاش می مردم نمی دیدم به خاک افتاده ای
+ نوشته شده در شنبه 21 شهریور1388ساعت 18:8 توسط آراس |